X
تبلیغات
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
داستان های عاشقانه , خنده دار و با حال. .
تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب

تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب

تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری

من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب

تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس

من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب

تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته

من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب

تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری

من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب

تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )

من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب

منون از سمیرای عزیز



نویسنده : مهیار تاریخ : دوشنبه دوم اردیبهشت 1392
رزگــراف
دهه 70
اینو یکی از بچه های دهه 60 نوشته گذاشتم بدونید که ما دهه 70 ها چه زجرایی کشیدیم

به عنوان یه دهه شصتی میخوام بگم که...

به سلامتی دهه هفتادیا که اومدن تیپ بزنن خودشونو خیابونا پر گشت ارشاد شد :|

اومدن کنکور بدن برداشتن آزاد و سراسریرو یکی کردن :|

اومدن برن دانشگاه،دانشگاه رو دخترونه پسرونه کردن :|

اومدن معافیت بگیرن ۹۹درصد معافیت سربازیرو لغو کردن:|

اومدن گواهینامه بگیرن سنه گرفتنه گواهینامه 20 سال شد :|

خلاصه بگم که رفتن توالت موقع اتمام کار دیدن آب قطعه :|

پس بزن به افتخار دهه 50 و 60 که اوضاش خیلی بهتر از دهه 70 بوده



نویسنده : مهیار تاریخ : دوشنبه دوم اردیبهشت 1392
رزگــراف
ماشین بابا
یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون....حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد

 هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت

 بـزن بـغـل...
مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه

نـکـنـه
خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!

یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟ اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری

حـرف مـی زنـی؟بـگـم کـیـم ؟؟؟بــــــگـــــــم؟؟؟


رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه....


افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی

هــسـتـیـن؟؟؟


مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم: مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی...


مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم......(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)


هـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای

باحالی هـسـتـیـن آخـر سـر هـم 50 تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش

هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!



نویسنده : مهیار تاریخ : دوشنبه دوم اردیبهشت 1392
رزگــراف
ااندر حوالات مهاجرت

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی

نامه ی اعمالش حکمی دگر است.
لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام راندانی مگر از آن مرحله به سلامت

بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به
خوان هفتم نرسی.
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند.
از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجری

 پیوسته است. از مناسک این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظار در صف طویل

درب سفارت و دارالترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل است و این خود اول قدم است.
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی

کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروزترین مردمان جهان می داند و هموطنانش را به چشم

 کور و کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند

 که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است.
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات و دوستان و

 اقوام است. برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند. با هجوم خاطرات و دلبستگی ها اندک اندک ترس و

 تردید در مهاجر فزونی می گیرد.
سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته

ها رهسپار می شود.

چهارم) شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز و منظم،

 مردمانش خندان و جوی های شراب روان و لعبتکان نیمه عریان و مو طلایی شادان از کنار وی عبور می کنند.
مردان مسلمان را در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و غالباً هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر

 در عرق فروشی و نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب صف می بندند تا سیر و سلوک عرفانی

خویش آغاز نمایند.

پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب

 شود. وی ناگهان از "کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل" تبدیل به "کاترینا ماریا سانتا کروز" می شود.

اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله بطور حتم موههای خود را بلوند می کند و با پوست سیاه سوخته

 و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد.

در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای

 گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد.

ششم) غربت: در این مرحله مهاجراندک اندک متوجه می شود که در دیار جدید غربیه است و به احتمال

قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که از آنها فرار کرده

است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد.

جلوی آینه می ایستد و ناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته

 است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.

در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان و دلمه و دیزی با نان سنگک می شود و

 به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای نون خشکی می افتد و دیدگانش

 از اشک تر می شود.

مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟

نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را هر کس خودش مینویسد :|



نویسنده : مهیار تاریخ : دوشنبه دوم اردیبهشت 1392
رزگــراف

سلام سلاممممممممممممم به اندازه رقم اختلاص سلام خوبید ؟

میدونم که خوبید

ببخشید نبودم پبام هاتون رو تایید کنم جاتون خالی مسافرت بودم

وای دمه همتون گرم وقتی برگشتم اولین جایی که اومدم وبم بود کلی انرژی گرفتم دمه همتون گرم بچه

ها من به همه اونایی که ادرس وبشون رو گذاشتن سر زدم وب همتون خیلی خوشگل و نازه دمه همتون

گرم که بااین سرعت بازم میایید پست میزارید همتون رو دوس دارم یه عده که دستشون درد نکنه از

خجالت من در اوومدم هر چی فوش بود بهم دادن یه عده هم کلی گل بهم دادن منم همتون رو میبوسم

البته اونا که بهم فوش دادن رو نبیتم چون بهشن گل میدوم اما با گلدونش راستی سال 1392 به همتون

تبریک میگم کاشکی سال خوبی باشه بازم نظر بزارید منتظرتونم



نویسنده : مهیار تاریخ : شنبه هفدهم فروردین 1392
رزگــراف

سلام ببخشید یه چند وقت نبودم  و چه اتفاق هایی  افتاده که نگو

از پراید کیلویی 27 هزار

و پسه ای کیلویی 60 هزار

و تحریم پسته توسط ایرانی های عزیز ( حالا نه خیلی هم نخریدید)

و بقل کردن ننه چاوز توسط جناب دکتر... که بعدش گفتن فتوشاپه ( ما هم باور کردیم)

و خیلی اتفاق های دیگه تا گریه اسطوره مون مهدوی کیا عزیز

و رفتن پرسپولیس به ته جدول تا 6 تایی کردن یه 3 .4تا تیم و بر گشتن به این بالا و با قدرت در جایگاه 6

و خبر  مرگ دوس دخترم که من خرم باور کردم و کلی دپرس شدم

و عملی که کردم و 5 دقیقه مردم و ...

بخوام بگم جاش نمیشه چه خوب چه بد گذشت اما نمیدونم چرا از رو ما گذشت 

سال 91 برای من سال خیلی بدی بود خیلی بد فقط آرزوم اینه سال دیگه حسرت امسال رو نخوریم

بچه ها یه چندتا ارزو میکنم یه آمین مشتی بزارید پشتش

خدایا همه مریزارو شفا بده از جمله سرطانی هارو

خدایا همه کسانی که امسال پیش ما نیستن و الان پیش خودتن خودت هواشون رو داشته باش

خدایا امسال هیچ پدری رو شرمنده بچه هاش نکن

خدایا سال دیگه رو بد تر از امسال نکن

خدایا خودت کمکمون کن تو درسامون موفق بشیم

خدایا شکرت

برای داده هایت شکر

نداده هایت شکر

و گرفته هایت شکر

چون داده هایت نعمت نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است 

هر روزتان نوروز

نوروزتان پیروز

پسوردتان مرموز !

اینباکستان پر سوز

ماشینتان لکسوز

لکسوزتان کم سوز

بدخواهتان پفیوز !

غمهایتان ریفیوز

اوقاتتان مخصوص !!

سال نو پیشاپیش مبارک

مهیار معتمدی 1391/12/29




نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم

دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و

 اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی... بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟" دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه

 به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو

خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد
میکشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک. اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش. برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند....


برای خوندم ادامه این داستان زیبا به ادامه مطلب برید



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 [ادامه مطلب]
رزگــراف

۶ سالمه ... با اینکه سرما خوردم اما اومدم تو کوچه ... چند روزی میشه که مامان خونه نیست ... چشاش خیلی قشنگه ... روشنه ... ولی هیچوقت منو تو بازی راه نمی ده ...

۱۷ سالمه ... مامان واسه همیشه ما رو ترک کرد ... یعنی بابا رو ترک کرد ... لیلا بازم قهر کرده ... جدیدا خیلی بی رحم شده ... هرچی دلش می خواد میگه ...

۲۴ سالمه ... صدای موزیک همسایه داره دیوونم می کنه ... به سلامتی لیلا خانوم عروس شده ... دوست داشتم ببینمش ... هی ...

۳۱ سالمه ... بابا به رحمت ایزدی شتافت ... شوهر لیلا می خواست خونه رو بخره ... دو برابر قیمت ... ولی واسه اینکه حرصش در بیاد ندادم ...

۴۶ سالمه ... خونه ... کله پزی ... اداره ... چلوکبابی ... اداره ... خونه ... حتی جمعه ها !

۵۲ سالمه ... پسر لیلا کارمند منه ... پدرسگ فتوکپی باباشه ...

۶۱ سالمه ... یه بارون ساده بهونه خوبی بود که هیچکس سر خاک من نباشه ... به جز یه نفر ... عینک دودیش نمی ذاره چشای روشنشو ببینم ...

ادمین: تنها داستانی که اشکمو در اورد



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
اجازه ندهيد كه هيچ‌ كس رؤياهايتان را بدزدد

جك كانفيلد داستان جالب و آموزنده‌اى را نقل مى‌كند كه بسيار زيبا و تأمل‌برانگيز است! او مى‌گويد: دوستى به نام «مونتى رابرتز» دارم كه صاحب يك مزرعه بزرگ پرورش اسب در «سان سيدر» است. بار آخرى كه آنجا بودم، او داستان زندگى مرد جوانى را برايم تعريف كرد كه تا مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول كرد!

داستانش به مرد جوانى برمى‌گشت كه پسر يك مربى اسب بود... يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه در آينده دوست دارد چكاره شود، انشايى بنويسد. آن شب او اهداف زندگى‌اش را و اينكه مى‌خواهد صاحب يك مزرعه پرورش اسب شود، در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزئيات بسيار دقيقى توضيح داد و حتى نقشه‌اى از يك مزرعه 50 هكتارى را كشيد و جاى تمام ساختمان‌ها، اسطبل‌ها و زمين‌هاى تمرين و پرورش اسب را روى آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقى از يك خانه ويلايى هزار مترى كشيد كه در همان مزرعه واقع مى‌شد.

او با جان و دل روى اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد، وقتى برگه‌هايش را تحويل گرفت، روى صفحه اوّلش نوشته شده بود: «خيلى بد!».

پسر رؤيايى داستان ما، پس از كلاس به سراغ معلم خود رفت و از او پرسيد كه براى چه روى برگه‌اش نوشته «خيلى بد!»؟ معلم پاسخ داد: چون رويايى دست نيافتنى است! تو پولى ندارى؛ از خانواده‌اى سرگردان و بى‌خانمان هستى و هيچ پشت و پناهى هم ندارى... تملّك مزرعه پرورش اسب پول زيادى مى‌خواهد؛ بايد پول زيادى بابت خريد زمين و خريد اسب‌هاى اصيل كه بتوانى از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهى پرداخت كنى. ضمنآ، براى بناى ساختمان‌ها و اسطبل‌ها هم مبلغ هنگفتى بايد پول هزينه كنى؛ همان‌طور كه مى‌بينى، تو هرگز نخواهى توانست چنين كارى بكنى و بعد اضافه كرد: فرصت ديگرى به تو مى‌دهم. اگر در مورد هدف دست‌يافتنى‌ترى بنويسى، نمره‌ات را تغيير مى‌دهم.

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت‌هاى معلمش فكر كرد. در نهايت به سراغ پدرش رفت و از او پرسيد، بهتر است چكار كند. پدرش گفت: تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيرى، هر چند كه فكر مى‌كنم اين تصميم‌گيرى براى آينده‌ات بسيار مهم است.

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن، پسر همان اوراق را به معلم بازگرداند و هيچ تغييرى در آنها ايجاد نكرد، فقط روى يك برگه
نوشت: «شما مى‌توانيد نمره بدى برايم منظور كنيد ولى من ترجيح مى‌دهم رؤياهايم را حفظ كنم!» و بعد آن برگه را به همراه بقيه ورقه‌ها به معلمش داد.

سپس «مونتى» رو به من كرد و گفت: اين داستان را برايت تعريف كردم، چون تو هم اكنون در خانه 1000 مترى من، وسط يك مزرعه 50 هكتارى پرورش اسب قرار دارى. من هنوز اوراق مدرسه را حفظ كرده‌ام و مى‌توانى قاب شده آنها را روى شومينه ببينى... سپس ادامه داد، بهترين قسمت داستان چند سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم، 30 دانش‌آموز را براى اردوى يك هفته‌اى به مزرعه‌ام آورد.

وقتى داشتند مى‌رفتند، رو به من كرد و گفت: راستش مونتى، الان مى‌فهمم زمانى كه معلمتان بودم، بعضى وقت‌ها رؤياهاى شاگردانم را مى‌دزديدم. طى آن سال‌ها رؤياهاى بسيارى از بچه‌ها را دزديدم، ولى خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودى كه تسليم نشدى.

نتيجه   :
اجازه ندهيد كه كسى رؤياهايتان را بدزدد! فركانس قلبتان را دنبال كنيد



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
كيفيت

درباره كيفيت محصولات و استانداردهاى كيفيت در ژاپن بسيار شنيده‌ايم. اين داستان هم كه در مورد شركت كامپيوترى «آى.بى.ام» اتفاق افتاده، در نوع خود شنيدنى است :

چند سال پيش، شركت آى.بى.ام تصميم گرفت كه توليد يكى از قطعات كامپيوترهايش را به ژاپنى‌ها بسپارد. در مشخصات توليد محصول نوشته بود :

«سه قطعه معيوب در هر هزار قطعه توليدى قابل قبول است.»

هنگامى كه قطعات توليد شدند و براى آى.بى.ام فرستاده شدند، نامه‌اى همراه آنها بود با اين مضمون :

«مفتخريم كه سفارش شما را سر وقت آماده كرده و تحويل مى‌دهيم. براى آن سه قطعه معيوبى هم كه خواسته بوديد، خط توليد جداگانه‌اى درست كرديم و آنها را هم ساختيم! اميدواريم اين كار رضايت شما را فراهم سازد.»



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف

شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت. پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند... یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارهانیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند...

پائولو کوئلیو



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟پررو، وقیح و بی‌سواد؛چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!
...نان را به نرخ روز باید خورد!سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!

خیلی جالبه که بعد از 66 سال
هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد!!!



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف

                                                      بازى زندگى

آقاى «برايان دايسون»، مدير اجرايى و اسبق شركت كوكاكولا، در يكى از كوتاه‌ترين و تأثيرگذارترين مصاحبه‌هاى خود چنين گفته بود :

هيچ‌وقت از ريسك كردن نهراسيم، چرا كه به ما اين فرصت را خواهد داد تا شجاعت را ياد بگيريم!

فرض كنيد زندگى همچون يك بازى است. قاعده اين بازى چنين است كه بايد پنج توپ را در آنِ واحد در هوا نگه داريد و مانع افتادنشان بر زمين شويد. جنس يكى از آن توپ‌ها از لاستيك بوده و باقى آنها شيشه‌اى هستند. پُرواضح است كه در صورت افتادن توپ پلاستيكى بر روى زمين، دوباره آن توپ نوسان كرده و بالا مى‌رود؛ اما آن چهار توپ ديگر كه از جنس شيشه هستند، به محض برخورد با زمين شكسته و خُرد مى‌شوند.

او در ادامه مى‌گويد :

آن چهار توپ شيشه‌اى عبارتند از «خانواده»، «سلامتى»، «دوستان» و «روح خودتان» و توپ پلاستيكى همان «كارتان» است!



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف

خسرو شکيبايي : مردم منو ميديدن ميگفتن مخش تکون خورده .

 ولي من به مامانم ميگفتم من دلم تکون خورده نه مخم .
مادرم ميگفت گور بابای مخ، تو،دلت قد صدتا مخ مي ارزه، به خدا گفت ، به همين زمين قسم گفت ...
انديشه فولادوند : مادرت نپرسيد عاشق کي شدي ؟ نپرسيد اسمش چيه ؟
خسرو شکيبايي : مادرا که از آدم چيزي نميپرسن . همه چيو خودشون ميدونن ...



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف

دختر كوچكى هر روز پياده به مدرسه مى‌رفت و برمى‌گشت. با اين‌كه آن روز صبح، هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابرى بود، دختربچه طبق معمولِ هميشه، پياده به سوى مدرسه راه افتاد.
بعدازظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و تو
فان و رعد و برق شديدى درگرفت.

مادر كودك نگران شده بود كه مبادا دخترش در راه بازگشت، از توفان بترسد يا اين‌كه رعد و برق بلايى بر سر او بياورد؛ به همين جهت تصميم گرفت با اتومبيل خود به دنبال دخترش برود. با شنيدن صداى رعد و ديدن برقى كه آسمان را مانند خنجرى دريد، با عجله سوار ماشينش شد و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

در وسط‌هاى راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف خانه در حركت بود، ولى با هر رعد و برقى كه آسمان روشن مى‌شد، او مى‌ايستاد، به آسمان نگاه مى‌كرد و لبخند مى‌زد. اين كار را با هر دفعه رعد و برق تكرار مى‌كرد!

زمانى كه مادر، اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد: عزيزم، چه‌كار مى‌كنى؟! چرا همين‌طور بين راه مى‌ايستى؟

دخترك پاسخ داد: سلام مامان. من سعى مى‌كنم صورتم قشنگ به‌نظر بياد، چون خدا داره از من عكس مى‌گيره!

نتيجه :

در هنگام رويارويى با توفان‌هاى زندگى، لبخند را فراموش نكنيد! خداوند ناظر ماست
.



نویسنده : مهیار تاریخ : سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391
رزگــراف
درباره سایت
تصویر وبلاگ

سلام دوستای گلم من بعد از یک سال دوباره شروع کردم به نوشتن و فقط و فقط نظرای شما کاری کرد که بخوام بنویسم امید وارم دوباره راضی باشید من همه نظراتون رو خوندم دمه همتون گرم هر کی خواست این وبلاگ رو لینک کنه برام تو نظرا بزاره منم لینکش میکنم راستی من همه نظرا رو میزارم خودتونم بخونید بجز فوش ها من یک ایرانیم از نوع اصفهانی در اینجا معدرت میخوام از تمام قوم هایی ایرانی که این مطالب رو در موردوشون گفتم یا قراره بگم اگرم خواستید به ما کمک کنید برید پایین زیر کد آمار گیر وبلاگ تون اون کادر کلبک کنبد و به ما امتباز بدبد اگه حواستید به امتیازم در گوگل +1 بهمون بدیید
در ضمن به تمام سوالات در نظرات پاسخ داده میشه
با تشکر از همه کاربران
مهیار

در ضمن منو با این اسم لینک کنید (هر داستانی که فکرشو بکنی)
نه اولم نه بهترم
اما همیشه برترم
آرشیو سایت
پیوندهای روزانه
امکانات
رزگــراف

پیچک

ابزار وبلاگ