فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
فونت زيبا ساز
 
سلام دوستای گلم الان که اومدی اینجا فکر کن وب ماله خودته (تعارف اصفهانی بود) راستی نظر بزار حتما سوالی چیزی هم داری بپرس جواب میدم اگرم خواستی لینکم کنی خبرم کن منم لینکت میکنم اما چند وقت یه بار سر میزنم اگه پاک شده بودم شما هم پاک میشی در ضمن دوس ندارم لینک دونیم زیاد شلوغ بشه برای همین فعلا ظریفیت تا 30 تا لینک میزارم اما گه بعدش درخواست زیاد شد سعی میکنم اضافه کنم راستی نیایی اینجا بعد بری دیگه نبینمتا سعی کن پایه ثابت باشی چون زود به زود با داستان های عالی آپ میکنم راستی من مهیارم و یه اصفهانی هستم در اینجا از تمام قوم هایی که باهاشون شوخی میشه یا در آینده خواهد شد عذر خواهی میکنم.اگر خواستید کمکم کنید زیر آمار گیر وبلاگ یه کادر آبی هست توی اون کادر کلیک کنید و به ما امتیاز بدبد اگه خواستید به امتیازم در گوگل +1 بهمون بدید
با تشکر از همه کاربران
دوستدار همیشگی شما مهیار (پسر)

در ضمن منو با این اسم لینک کنید (هر داستانی که فکرشو بکنی)
نه اولم نه بهترم
اما همیشه برترم
   

داستان های عبرت آموز,خنده دار,عاشقانه و هرچی شما می خواهین... ضرر نمی کنیییییییییید قول میدم .

دل نوشته
جمعه نهم آبان 1393 ساعت 23:25 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
سلام خوبین؟

ببخشید نبودم وای فکر کنید بعد از 8 ماه راستش دلم میخواست بیام خیلی هم اومدم تا برج دو اما هیچ نظری نبود منم هیچ

پستی نزاشتم وای که چقدر واسه اینجا و مخاطب هاش تنگ شده دلم خیلی دوستون دارم اومدم دیدم بازم کلی پیام گذاشتین

واسم کلی حرف دارم براتون خیلی زیاد نمیدونم از کجا بگم از چی بگم خب بزار از تابستونی که گذشت بگم

امسال تابستون بعد از امتحانات دانشگاه رفتم پیش دوستم کار اونم بهم لطف کرد و منو کرد سرپرست یک معدن شن و ماسه

فکر کن من تازه وارد بین یه مشت آدم گردن کلف و سیبیل خفن وسط بیابون با اون همه جونور و چند تا سگ دوست داشتنی

راستشو بخوایین یکی از بهترین تجربه کاریم بود کار سختی بود عوضش یاد گرفتم لودر رو برونم یاد گرفتم ده چرخ و تک

رو برونم یاد گرفتم بیل میکانیکی برونم یاد گرفتم خودم ریس خودم باشم یاد گرفتم چطوری مدیریت کنم و خیلی چیز های

دیگه که اگه بگم سرتون رو درد میاره تجربه خوبی بود و اینو بهتون بگم هیچ وقت از کار سخت نترسید کار ما خورد کردن

کوه سنگ بود یه چیز خیلی خوبی که یاد گرفتم این بود که هیچ وقت نترس راهی رو نگو نمیتونی و یا نگو سخته همیشه

هر وقت دیدی راهی نیست یک راه برای خودت بساز اینجوری موفقی همیشه.

در کنار درس و کار چسبیدم به ورزش و 10 کیلو وزن کم کردم اما الان که دارم اینارو مینویسم دوباره وزن اضافه کردم

ناراحتم اما اینو میدونم حل میشه توی این تابستون روزه نگرفتم و امید وارم خدا ببخشه اما وقتی روز عید فطر اعلام کردند

که هر کس روزه نگرفته بابت هر روز 1500 تومان میتونه پرداخت کنه فهمیدم که چقدر پول با ارزشه فکر کن پول توی

کار خدا هم میتونه استفاده بشه خیلی جالبه امروزه خدارو هم با پول میخرند خدایا بزرگیتو شکر

خب دو هفته مونده به آخر تابستون رفتم شمال دهکده مادری وای چه که آرامشی اما خیلی گرم وحشتناک گرم اما شانس خوب

من 3 روز موندم و هوا خنک شد حسابی دریا رفتم خونه خیلی ها رفتم اینبار شمال خیلی بهم خوش گذشت تا حالا اینجوری

خوش نبودم یه دوست خیلی خوبم به اسم پدرام پیدا کردم خیلی پسر ماهی بود خیلی پایه بود جاهای خیلی زیبایی رفتم اینبار

با چشمام بهشت روی زمین رو دیدم هر چی بگم کم گفتم واقعا جاتون خالی بعد از اینکه برگشتم دیگه معدن نرفتم راستش

خیلی هم ناراحت نیستم یادش بخیر سه تا دوست هم پیدا کردم اونجا یعنی سه تا سگ نخندین سگ ها هم دوست های خوبی

هستند اما قبل از اینکه من بیام هر کدوم به یک نحوی جون دادن یکشون رو ماشین کشت یکیشون رو گرگ ها کشتن

یکیشونم رفت زیر انفجار خیلی بد بود یادشون گرامی.

بعد از تابستون نوبت به پاییز رسید وای که من چقدر این پاییز رو دوست دارم اما لعنت به این پاییزی که منو عاشق کرد

سال پیش توی پاییز عاشق شدم اما عشق یک طرفه که تا همین چند وقت پیش بهم پیام میداد نیایید بگید دوسم داشت میدونم

دوسم نداشت بهم میگفت من فقط از تو خوشم میاد و فقط رابطمون یک عشق یک طرفه بود اما واقعا عاشقش بودم الان

خودمم دیگه کاری به کارش ندارم خیلی وقته دارم سعی میکنم فراموشش کنم و به خودم  میگم میتونم.

الان توی محرم هستیم محمری که دوباره یاد واره از سید و سالار شهیدان حسین ابن علی طالب هستش خدایا خودت حاجت

تمام این بندگانت رو بده یا امام حسین خودت شفاعت عزا دارانتو بکن

البته محرم خیلی تغییر کرده شده مثل مسابقه بهترین آرایش سال,بهترین هیکل سال,خوشکلترین لباس مشکی سال,بهترین

نقاشی خیابانی روی تابلو های متحرک(اتوموبیل ها),بهترین تو سری زدن به خود توی سال,بهترین فمه کشی سال, بلند

کردن علم و... نمیدونم شاید خیلی هاتون قبول نداشته باشین اما واقعیت همینه محرم شده مسابقه واسه خیلی ها یادتون باشه

واسه امام حسینم که نرفتین عزاداری این چند شب رو واسه دلتون یک عزا داری کنید کار نداشته باشید که کی چی میگه

ببینین دلتون چی میخواد اگه نظری خواستین برین بگیرین اگه خواستین برین کفش جفت کنیین برین اگه خواستین زنجیر

بزنیین برین نترسین از اینکه کی چی میگه خودتون باشید.

و کلام آخر ببخشید سرتون رو درد آوردم تمام آبجیا و داداشیای گلم همتونو دوس دارم اما اینو بدونیین خودتون باشین  و

هیچ وقت کم نیارید هیچ وقت مواظب خودتون باشید.

من مهیار

اینجا اصفهان

اصفهانی که بر سر

خواهران

مادران

و ناموسانمان اسید میپاشند

زاینده رودمان رو خشک میکنند

و بر دهاندمان موهر موم میزنند

که

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت

اصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنان

پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــــــگ

و

تــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدن

است.

پایان



:: موضوعات مرتبط: اولین پست سال 93
29/12/1392
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 15:55 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
29/12/1392

آخرین سال نود دو الان که دارم این مطلب رو مینویسم چند ساعت بیشتر تا تحویل سال نمونده و کلی اس ام اس برای من رسیده که سال جدید اومده دلتو پاک کن کینه هارو دور بریز و از این حرف ها من نیومدم براتون این حرف هارو بنویسم

چون وقتی که غم اومد سراغمون نگفت سال 365 روزه و 29 اسفند هر سال باید کینه هارو دور بریزی و دوباره آشتی کنی تا دوباره بزنن دلتو بشکنن و بهت اهمیت ندن چون وقتی اونی که باید میبود ترکمون کرد بهمون نگفت سال دیگه میام میبینمت چون اون بیماری که روی تخت بیمارستانه دکتر بهش نگفت شب عید میتونی بری خونه چون اون  بد بختی که هر ماه آمپول یک و دویست  میزنه عید که میشه نمیره اون آمپول رو مجانی بزنه و هزار تا دلیل دیگه که بهمون ثابت کنه درسته عید میاد فصل ها تموم میشه و زمین زنده میشه و لباسامون نو میشه اما هرچی بیشتر میگذره دلامون کثیف تر میشه چشمامون کور تر میشه و پول هامون بی ارزش تر و عشق هامون آبکی تر میشه الانم درسته میایی توی دلت دوتا ریچار بارم میکنی اما حقیقت رو بهت گفتم اگر چشم هاتو یکم بیشتر باز کنی میفهمی 29 اسفند فقط یک بهونست واسه کثیف تر شدن ما ادم ها 

سال نوتون مبارک



:: موضوعات مرتبط: آخرین روز از سال 92
خدا
جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ساعت 14:41 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
 

خدا

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستی جايی نداشت
مهرباني هيج معنايی نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود ميگفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست
هر چه مي پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت ميكند

تا شدی نزديك، دورت ميكند
كج گشودی دست، سنگت ميكند
كج نهادي پای، لنگت ميكند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله های سركشم

در دهان اژدهايی خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه ای ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازی ساده خواند
باوضويي، دست و رويی تازه كرد
با دل خود، گفتگويی تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آری، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بی كينه است
مثل نوری در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست، معنی می دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهری او هم نشان دوستی است ...

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خدای مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خدای پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابی، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بی ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

قیصر امین پور

 



:: موضوعات مرتبط: خدا
ولنتاین 92
جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 ساعت 0:35 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
سلام امروز ولنتاینه ؟

آره دیگه چون دیروز کلی ست رو کادو پیچ کردم دادم ملت بازم ولن اومد و من تنهام آخی تا کی خدا خب باشه شروع نمیکنم چرا میزنیین خب ؟!!

امسال چی هدیه میدین؟!

چی هدیه میگیرین؟!

چی هدیه گرفتین؟!

برای چند نفر هدیه گرفتین؟!

کسی رو از قلم که ننداختین شیطون ها؟!

امیدوارم ولن بهتون خوش بگذره و امیدوارم که بعد از ولن هم خوش باشین و امیدوارم که به عشقتون برسین و اون هایی که تنها هستند هم اشکال نداره ایشا الله سال دیگه که خودم یکیشم که هر سال میگم سال دیگه سال دیگه در هر صورت خوش باشییییین



:: موضوعات مرتبط: ولنتاین 1392
عشق و همسایه ما
شنبه دوازدهم بهمن 1392 ساعت 0:52 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

عشق و همسایه ما

عشق

 چیزی که باعث خوشحالی انسان ها در زندگی میشود باعث خاطرات شیرین باعث انتطار های طولانی زندگی های شیرین اشک و لبخند ها داستان های شیرین و تلخ  معشوقه هایی که داستان عشقشان فراتر از مرز های باور است جوری که نسل به نسل سینه به سینه گشته است از روی عشقشان کتاب ها نوشتن شعر ها گفتن فیلم ها ساختن و همیشه از عشق های سوزناکشان گفته اند شاید در آن روزگار فکر این را نمیکرده اند که شاید فرهاد هم قبل از شیرین کسی دیگر را دوست داشته است هیچ وقت نگفته اند که رومو نیز شاید قبل از ژولیت معشوق هاییی داشته است  اما فقط و فقط دل بستگی های زود گذر بوده اند و جایی در زندگیشان دختری آمده و دل که نه همه زندگیشان را با خودش برده است جوری که به جنون رسیده اند به جاییی که حتی خودشان را نیز کشته اند تا به عشقشان برسند و امروز در این خیابان های شلوغ در این زندگی مدرن در گوشه کنار های این شهر ها کافه هایی هست که عشاقی دارن با هم میخندن با هم زندگی میکنن در خیالاتشان زندگی هایی میسازن از کاخ های مرمری از زندگی هایی مدرن و حتی اسم فرزندانشانم نیز انتخاب میکنن اما در کنار این عشاق ها معشوق هایی هستن که همان گوشه کنار نشسته اند آریاگر کمی سرات را برگردانی قطعا میبینیشان که زمانی نیز عاشق سینه چاک دختری بوده اند که همه زندگیشان بوده است در خواب و رویا و خیالشان با اسمش زندگی میکرده اند برایش از جان مایه می گذاشته اند اما آن معشوقه زیبا که روزی ادعای عاشقی بی حد و مرز میکرد الان نیست رفته است شاید بقل یک مرد دیگر شاید در ماشین یک مرد دیگر شاید در رستوران شیکی بالای برج میلاد با یک مرد خوش چهره تر که نصف که چه شاید یک دهم هم دخترک یا همه معشوقه اش را دوست نداشته باشد اما دختر با او شاد هست و این نیز برای اون دلنشین است به ذاهر اما در گوشه کنار آن کافه ای که نشسته و دارد قهوه تلخ مینوشد قهوه ای که تلخ تر از تمام زندگیش بوده است قهوه ای که وقتی با معشوقه اش بر سر همان میز مینوشید برایش از عسل هم شیرین تر بوده است قهوه ای که تلخیش در حد خیانتی که دیده است نا چیز است قهوه ای که تلخیش از مشروبی که تلخ و تلخ مینوشید تا یادش برود که چه بوده و چه شده نیز از یادش برود تلخ تر بود

آن مرد شاید من باشم شاید تو باشی شاید این همسایه مان باشید کسی که من شاید در عمرم اورا  سه بار هم ندیده ام مردی که اگر بمیرد هم شاید هیچ کس هیچ وقت نفهمد که مرده است مردی که از همه کس بیزار است و حتی دوستی نیز ندارد مردی که هیچ کس نمیشناسدش روزی وقتی خرد سال بودم از مادرم پرسیدم چرا او هیچ وقت از خانه اش بیرون نمی آید چرا هیچ وقت هیچ کس رو دوس نداشته است مادرم برایم تعریف کرده است که روزی وقتی که او معلم بوده است عاشق دختری میشود دختری که همکارش بوده است و او یک دل نه که صد دل عاشقش میشود اما آن دختر را بهش نداده اند او نیز اینگونه شده است و الان من درکش میکنم شاید قصه اش این نبوده است شاید قصه اش این بوده است وقتی او را دیده ازش خوشش امده همه اراده خود را جمع کرده پیشش رفته با حجب وحیایی که داشته حرف دلش را زده و آن دختر آن روز دست رد به سینه اش نزده است شاید آن دختر گفته باشد من نیز از شما خوشم آمده است و این شده رابطه یک زوج عاشق و هر روزی که رد میشده آن مرد برای اینکه زودتر معشوقه اش را ببیند از خوابش زده است تا کمی بیشتر با معشوقه اش باشد از تفریحش زده است که با معشوقه اش خوش باشد و شاید در یک روز سرد  زمستانی در حالی که با دستانی یخ زده و گلی قرمز به قرمزی عشق پاکش منتطر دختر آرزو هایش بوده که از او بخواهد که برای همیشه ماله او شود منتطرش بوده است و در حالی که با خود فکر میکرده که چطور پیشنهادش را بدهد دخترک از راه رسیده است اما اینبار نیامده که بماند آمده بگوید که من دیگر نمیتوانم با تو باشم بگوید که معشوقه ای جدید پیدا کرده است که برایش خانه ای رویایی خریده است و از از نظر تیپ و ذاهر از تو سر تر است بگوید دوستی ما تمام شد بگوید و برود و مرد قصه ما بماند با گل سرخی که در آن هوای سرد پژمرده شد و مُرد مثل مرد قصه ما و وقتی دخترک داشت میرف شاید دلش میسوخت برایش و به آینده اش فکر نمیکرد شاید در این فکر بود که از یادش میرود از یاد کسی که روزی عاشقانه و دیوانه وار دوستش داشته است و میرفت که به معشوقه جدیدش برسد و اما آن مرد که در آن غروب سرد زمستان شکست, خورد شد و مُرد وقتی برگشت دیگر خودش نبود از همه بیزار بود از همه چی بریده بود شب های طولانی خوابش نبرد به فکر انتقام افتاد اما دلش نمی آمد در اوج این که نیاز داشت دوستی کنارش باشد و به اون گوش دهد از اخلاقش نرنجد در آن حالت کسی درکش نکرد و این شد که آن مرد مُرد پیش خودش گفت من زورم به کسی نمیرسد به خودم که میرسد شد یک مرده مُرده بین زنده ها و دیگرهیچ کس اورا هیچ جا ندیید او از همه چی برید از زندگی,خانواده ,مردم دوستانش کارش تنها شد و از همه بیزار حتی از نور خورشید او زنده بود اما زنده ای که فقط نفس میکشید و غذا میخورد نه کسی که زندگی میکرد انسانیت در او مٌرد زیبایی ها در اون مٌرد اوماند و هق هق شبانه او ماند و تنهایی او ماند و عشقی که سوزاندش او دگر زنده نبود شاید میرفت برای تدریس شاید میرفت به قهوه خانه ای که روزی با معشوقش رفته بود شاید میرف جایی که با او خاطره ساخته بود اما به عنوان یک مرده وهیچ کس درکش نکرد به اون تهمت دیوانه گی زدند و او ماند و یک دنیا حسرت و دختری که الان دگر زن شده بود  اما به دست یک مرد دیگر از عشق سوزناکش هیچ کس کتابی ننوشت هیج کس خاطره ای تعریف نکرد حتی نزدیکترین کسانش هم نفهمیدن که چه شد که آن مرد خندان و شاد که روزی باعث میشد که اطرافیانش هم انرژی بگیرند اینگونه شود و الان من درکش میکنم میفهمم چرا خودش را در خانه اش حبس کرده چرا دوستی نداشته است میفهمم چرا دگر طرف هیچ دختر و هیچ زنی نرفته است آما ان دختر که الان بقل مرد خودش هست نمیداند که اینطرف شهر کسی را کشته است اما شاید در یک غروب سرد زمستان وقتی که درست جای خوب زندگیش است پسرش گریان و داغون از راه میرسد و وقتی از او میپرسد چه شده عزیز دلکم میگوید رفت مادر میگوید مرا با شاخه گل قرمزی برایش گرفته بودم رهایم کرد و گفت من ماله تو نیستم معشوقه ای پیدا کردم که هم از ذاهر از تو سر تر است هم از نظر مالی میگوید مادر مٌردم وقتی که رفت همه چیزم را برد شکستم مادر خورد شدم میگوید بی هیچ تفاوتی دلم را شکست دلی که فقط برای او میتپید دلی که فقط ماله او بود میفهمی مادر و در حالی که اشک هایش بر گونه هایش جاری است آن دختر که الان مادر شده بود یادش بیایید که این صحنه چقدر برایش آشناست یادش بیایید روزی او نیز با پسری که هم سن پسرش بود همین کار را کرده است در یک روز سرد زمستانی او نیز دل پسری را شکسته بوده و روزگار چه زیبا دارد بهش نشان میدهد که اون با آن پسر چه کرده بود وقتی که ببیند چطور پسرش جلوی چشمانش خورد شد له شد شکست و مُرد شاید بفهمد با آن معشوقه اش چه کرد  آری مطمنئم که روزی او نیز میفهمد که انسانی را کشته است و در یک روز سرد زمستانی رهایش کرد او نیز روزی میفهمد که چه کرده است و شاید الان که من این نوشته را دارم مینویسم او فهمیده باشد که قتلی غیر عمد انجام داده است اما دگر برای عاشق پیشه قصه ما فایده ای ندارد چون زمان زخم اورا تسکین داده است اما وقتی دوباره زمستان می آید آن زخم چرک میکند و مرد قصه ما با اشک هایش زخمش را تسکین میدهد و با نمک آن را میپوشاند تا یادش باشد که دگر عاشق نشود دلم برایش میسوزد نه از سر ترحم برای این که فکر میکنم درکش میکنم و بالاخره روزی میروم پیشش و باهایش صحبت میکنم یک پاکت سیگار و یک شیشه مشروب من و او یک شب سرد زمستانی خاطراتی از معشوقه ای که روزی دوستش داشته ایم یکی من و یکی او شاید کمی سبک شود  شاید او نیز مثل من نیاز داشته باشد با کسی دردل کند کسی که درکش کند مطمنئم که او نیز دوست دارد در دامن یک دوست گریه کند و دوستش نپرسد چرا فقط و فقط باشد دوستی که تسکین درد باشد و نه اینکه خودش یک درد باشد شاید آن زمانی که او نیز بریده بود و داشت خرد میشد یک دوست داشت که درکش میکرد هیچ وقت اینطور نمیشد کسی بود که درکش میکرد میدانی چیست من نیز مثل او بریده ام و الان در این زمانی که نیاز دارم کسی دور و برم باشد هیچ کس نیست درکش میکنم جوری که وقتی داشتم این داستان رو مینوشتم خودم نیز گریه ام گرفت خودم نیز بغض کردم من درکش میکنم و میدانم که چی کشید شاید بگید چرا این رو از زبان مردان نوشته ام اما بدانید مردان شده اند ستون زندگی شده اند نمونه استقامت و مطمئن باشید عشق مردان از زنان سوزناک تر است مثال شیرین  وفرهاد که فرهاد از عشق شیرینش مجنون شد اما شرین چطور؟میدانم در روزگار زنانی بوده اند که عشقشان واقعا سوزان بوده است اما این را بدانید که مردان عاشقانی هستند که عشقشان را بروز نمیدهند خود خوری میکنند تا همان ستون محکمی که فکر میکنیم هستند باشند اما هیچ کس از درون این ستون ها خبر ندارد راستی یادم رفت بگویم معشوقه زیبایم که مرا نیز تنها گذاشته ای امیدوارم به آن چه میخواهی رسیده باشی اما این را بدان فقط دعا میکنم خداوند بهت پسری دهد و بقیش رو روزگار خودش بلد است که چطور مرا از ته خاطراتی که دارد خاک میخورد پیدا کند و به رخت بکشد و بدان زخمی که به من زدی خوب میشود اما هر سال در همان ساعت سر باز میکند و من نیز بر رویش نمک میریزم تا یادم باشد که با من چه کردی و روزگار ازت ممنونم که خود میدانی چطور انتقام عاشق هایی که دلشان روزی شکسته شد را بگیری...




:: موضوعات مرتبط: عشق و همسایه ما
دلقک
یکشنبه پانزدهم دی 1392 ساعت 1:30 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
بعد از بازی میمونها، ببر ها و شیرهایی که به واسطه ی زندگی در سیرک، نه درنده بودند و نه شیطنت های غریزی شان را می توانستند انجام بدهند؛ نوبت دلقک بود که برنامه اش را اجرا کند. دلقکها را بچه ها بیشتر دوست دارند چون بچه ها فقط ظاهر او را می بینند چون این ظاهر، به شدت خنده دار و بعضا مضحک است.
دلقک با آن شلوار گشاد و پاچه های تنگ به طرز ماهرانه ای که خاص آدم های بی رگ و سیب زمینی مزاج است برنامه اش را شروع کرد. تمام سالن می خندیدند تا اینکه دلقک، در مرکز سالن ایستاد در حالی نور سیرک روی او متمرکز شده بود. همه منتظر ادامه ی برنامه بودند ولی دلقک صاف ایستاده بود و آرام به جمعیت نگاه می کرد. او به آرامی نقابش را از روی صورتش برداشت.
صورتش با آن لباسهای خنده دار جور در نمی آمد. همه انتظار داشتند یک مرد حداقل میانسال فرتوت را ببینند اما او یک مرد جوان، با موهای لخت مشکی و صورت تراشیده شده و مرتب بود. خیلی از تماشاچی ها او را از نزدیک می شناختند و به شدت متعجب شده بودند. دلقک در سکوت محض سالن، از توی یقه اش کاغذی را بیرون آورد؛ توی کلاهش گذاشت و به طرف مدیر سیرک رفت و کلاه و نامه را به او داد و مدیر عصبانی و سیرک منتظر را ترک کرد. برنامه ی سیرک ناتمام ماند و آخر شب، مدیر در حالی که کنار قفس ببرها قدم می زد نامه را خواند.

دلقک نوشته بود:" می دانم که تصور همه از دلقکها این است که یک موجود شکست خورده و بدبخت که به بن بست رسیده است از روی ناچاری به دلقک بازی رو آورده که نان در بیاورد و بخورد. اما من نه شکست خورده ام نه به بن بست رسیده ام و نه ناچار! من به طرز تحسین برانگیزی توانایی این را دارم که خودم را جای هر کسی که فکرش را بکنید بگذارم و زندگی را از چشم او ببینم و در نهایت ادای او را در بیاورم. من می توانم به جای میمونها باشم یا به جای ببر های قفس سیرک شما زندگی کنم. آن چیزی که به تنهایی من دامن می زند این است که به جای هرکس که زندگی کنی، می بینی که زندگی به شدت دردناک است. هیچ کس خوشبخت زندگی نمی کند و همه آدمها دردهایی دارند که از گفتنش هراس دارند و متاسفانه کسی حاضر نیست دردهای زندگی اش را به روی خودش بیاورد و همین موضوع؛ همه مردم را به دلقک تبدیل می کند. دلقکهایی که نقاب ندارند.
دردناک است اگر بخواهی خودت را به جای هرزه ها تصور کنی یا اینکه خودت را در کوران یک عشق نافرجام قرار بدهی و آنوقت ببینی که بر آدم چه می گذرد. مرد جوان پشت این نقاب خنده دار، نه سیگار می کشد و نه کمرش را کسی شکسته است و نه قرار است خودش را نابود کند. اما اینها دلیل نمی شود که من طعم تلخ زندگی آدمهای به بن بست رسیده، آدمهای تریاکی ضربه پذیر، فقیرهای خجالت زده و هزار نوع درد و مرض روحی و عاطفی را نچشم.
شاید این بزرگترین نعمتی باشد که به من داده شده است که می توانم درد را به هر زبانی که باشد بخوانم و آن را به زبان بیاورم. شما فکر می کنید که من به این دلیل توانایی خنداندن مردم را دارم که می توانم رگ خنده ی آنها را پیدا کنم اما واقعیت این است که من بوی درد و گریه را بهتر از بوی خنده تشخیص می دهم و بر همین اساس رسما دلقک شدم که بتوانم وقتی مردم را می خندانم به صورتشان نگاه کنم و عمق درد را در چهره شان ببینم و شبها به جا آنها زندگی کنم. به جای مافنگی ها، به جای آدمهای تنهای به بن بست رسیده و به جای هرکسی که نمی تواند بدبختی هایش را قی کند."
و دلقک دیگر به آن سیرک برنگشت و کسی نمی دانست که معنی کارهای عجیب آن شب او چه بود



:: موضوعات مرتبط: دلقک
کریسمس مبارک
پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 22:7 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
سلام سلام ببخشید تورو خدا این چند وقته نبودم آخه میرم کار اصلا نمیرسم به وب سر بزنم وای اومدم دیدم 110 تا پیام دارم دمتون گرم خداییش خیلی خوش حال شدم وای تو این چند وقته فقط و فقط بد شانسی آوردم باورتون نمیشه تو 5 روز 3 بار تصادف کردم هر سه بار رو هم بهم زدن و هر 3 بار رو هم من مقصر بودم خیلی بریدم از زندگی الان که اومدم اینجا واقعا داغونم از همه چی بریدم کلی بدهکارم دارم دو برج حقوقم رو مستقیم دادم برای درست کردن ماشینم کلا بریدم از زندگی خیلی بد شانسی آوردم دیدید بعضی اوقات کم میاری یه دفعه همه چی رو سرت خراب میشه؟ درد و سختی و بدهکاری وجشن  تولد دوستات و سختی یعنی میبری میری الان تو این وضعیتم تازه امتحانامم مونده این ترم 4 تا برنامه نویسی دارم فقط خدا به دادم برسه بعضی اوقات تو زندگیت فقط دوس داری بدونی چرا ؟منم توش موندم حالا از تنهاییی و این حرف ها هم بگذریم هیچی وللش ببخشید سرتون درد آوردم اومدم کریسمس رو تبریک بگم بهتون و به همه هم وطن های مسیحی گلم که من خیلی دوسشون دارم مبارک باشه سال نو میلادیتون ایشا الله سال خوبی در پیش داشته باشین راستی اومدم اینم بگم که تمام هدیه های ولنتاینتونم فقط و فقط برای اینکه رو دستتون باد نکنه قبول میکنم ازتون فقط زودتر برنامه هاتونو بهم بگید که بتونم سر قرار با همتون حاضر بشم =D حالا از اینا بگذریم میخوام برم نظر هارو بخونم اما یه دوتاشونو خوندم خواستم بگم الان جواباتون رو میدم در ضمن این مریم خانم هم خوش آمدید به وب و جمع دوستانه ما و بازم مثل همیشه من دوستون دارم



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
ﺯﻥ ﺟﻤﺎﻋﺖ
جمعه سوم آبان 1392 ساعت 23:54 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

_ﻣﺴﺎﻓﺮ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﻣﺪﺍﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯾﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ، ﺩﺳﺘﺶﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﯿﺒﺶ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ، ﻣﻦ ﺑﻪ ﺷﯿﺸﻪ ﭼﺴﺒﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﻗﺪﺭﺟﻤﻊ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻡﺍﻭ ﮔﺸﺎﺩﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﻣﻮﻗﻊ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻀﻼﺕﺑﺪﻧﻢ ﺍﺯ ﺑﺲ ﻣﻨﻘﺒﺾﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺩ .

( ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻡ! )
_ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﭘﺸﺖ ﺯﺍﻧﻮﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺳﺘﻮﻥ ﻓﻘﺮﺍﺗﻢ ﻓﺮﻭﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﯾﺎﺩﻡﻫﺴﺖ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻮﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﻗﺪ ﭼﻨﺪﺍﻧﯽﻫﻢﻧﺪﺍﺷﺖ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﺤﮑﻢﺑﮑﻮﺑﻢ ﺗﻮﯼ ﺳﺮﺵ، ﭼﯿﺰﯼ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻً ﻓﮑﺮ
ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺷﻢ ﺁﻣﺪﻩ ﮐﻪﺣﺎﻻ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ.

(ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ! )

_ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ،ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺯﯾﺎﺩ ﻫﻢﺷﻠﻮﻍ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺍﻭ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪﻭﻟﯽ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ 10 ﺳﺎﻧﺖ ﺍﺯ 100 ﺳﺎﻧﺖ ﻣﯿﻠﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﻦﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ
ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ ” ﭼﻪ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ” ﻭ ﺩﺳﺘﻢﺭﺍ ﺟﺎﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢﺍﻣﺎ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻣﯿﻠﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ .
  (ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﻗﺪﻡ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽﺁﻣﺪﻡ!)

_ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎﺭﯾﮏ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺍﺯﻣﻨﺘﻬﺎ ﻋﻠﯿﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦﻋﺒﻮﺭ ﮐﻨﺪ، ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ 8 ﻧﻔﺮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺟﺎ ﻫﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﻫﻢﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢﮐﺮﺩ . ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺟﺎﯾﺶ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎﯾﺴﺘﺪ، ﺟﺎ ﺧﺎﻟﯽﺑﺪﻫﺪ، ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻫﺪ ﻭﻣﻦ ﻫﺴﺘﻢ.

(ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ! )

_ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﮊﺍﻧﺲ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻣﯽﺯﻧﺪ . ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺴﯿﺮ ﺑﻪ ﺯﺍﻭﯾﻪ 180 ﺩﺭﺟﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺷﯿﺸﻪﺑﮕﯿﺮﻡ . ﻣﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﺪﻭ ﺍﺯ ﺗﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﺳﺖ . ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﺸﻨﯿﺪﻥﻣﯽ ﺯﻧﻢ . ﻣﻮﻗﻊ ﭘﯿﺎﺩﻩﺷﺪﻥ ﺑﺲ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﭼﺮﺧﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﺻﺎﻑ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ . ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﺳﺎﻟﻢ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻘﯿﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﺪﻫﺪ ﺑﻪﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺍﺯ ﺁﺭﻧﺠﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ، ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﻮﺍﺳﻢ
ﻣﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍﺑﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ

(ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺷﺨﺼﯽ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ!)

_ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﭘﺸﺘﯽ ﺗﺎ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺴﺘﻢ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺭﻭﯼﺑﻮﻕ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ، ﺭﺍﻩﻣﯽ ﺩﻫﻢ . ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﺪ ﻧﯿﺸﺶ ﺑﺎﺯﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻧﻬﺎﯼﺯﺭﺩﺵ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
" ﺧﺎﻧﻢﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﺋﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺎ "
_ﻣﺴﺎﻓﺮﻫﺎﯼ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﯿﺸﺸﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺗﺎﺑﺮﺳﻢ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺣﺮﻑ ﺟﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﻡ ﻭ ﻣﺪﺍﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻮﺍﻇﺐﻣﺎﺷﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪﻓﺮﻣﺎﻧﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻨﺪ ﺑﺎﺷﻢ . ﻣﻮﻗﻊﺭﺳﯿﺪﻥ ﺧﺴﺘﻪﻫﺴﺘﻢ، ﺍﻋﺼﺎﺑﻢ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺍﺳﺖ .

(ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺳﺖ ﺯﻥ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥﺭﻓﺘﻦ!)
ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﺸﻮﺭﻡ ﻋﺠﯿﺐ ﺑﺎ ﻏﯿﺮﺗﻨﺪ .



:: موضوعات مرتبط: ﺯﻥ ﺟﻤﺎﻋﺖ
چـشم
جمعه سوم آبان 1392 ساعت 22:48 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

هیچ شاعری بی چشـــمداشت شعر نمی نویـــسد
یکی چَشمِ طــمع دارد و یکی چَشمِ امیـد
من هم چــَشمی دارم برای گفتن؛ و اربابــی که چِشم دیدنم را ندارد..



:: موضوعات مرتبط: چـشم
دل نوشته 4
جمعه سوم آبان 1392 ساعت 22:47 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
سلام خوب هستید ببخشید من هیچ مناسبتی رو تبریک نمیگما نه اینکه یادم بره نه فقط به خاطر اینه این مناسبت ها تموم میشه و فقط یه مطلب الکی و یه تبریک گذاشتم من به همه مناسبت ها اعتقاد دارم و به اعتقادات هیچ  کس توهینی نمیکنم راستی یادتونه یه داستان نوشتم در مورد خودم؟(دل نوسته 3) اون آقا پسری که اسمش میلاد بود پشیمون شد و برگشت دیدی گفتم بر میگرده؟ الان به نطرتون چی کار کنم ببخشمش؟بهش فرصت بدم؟ به این جرف گوش کنم که میگن ادم هایی که قلبی بزرگی دارن میبخشن؟من از شما کمک میخوتم اون کسی که اون حرف هارو به خاطر یکی دیگه بهم زد الان اومده میگه من پشیمونم میگه منو ببخش میگه بیا از نوغ شروع کنیم راستش دلم نمیاد دلم نمیخواد باهاش دوباره دوستی کنم نمیتونم یه جوری قلبم از دستش سیاهه چون همه دوستام برگشتن بهم گفتن که باهاش آشتی نکناون کسی نیست که ارزش رفاقت رو بدونه چی کار کنم نه میتونم ببخشمش نه میتونم نبخشمشعقلم راضی به یه فرضت دوباره نیست اما قلبم میگه یه بار دیگه بهش فرصت بده فقط یه باره دیگه چی کار کنم نمیدونم  واقعا نمیدونم فقط اینو میدونم که هر حرفی که زدم و فکر میکردم درست از آب در اومد همین ممنون از نظر هاتون و اینکه با این داستان هام سرتونو دردمیارم



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
یه داستان واقعی (دل نوشته 3)
پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ساعت 1:0 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

یه روز دوتا دوست بودن از غذا این دوتا دوست داخل دانشگاه با هم دوست شده بودن دوست اولی یه پسر

خیلی خوشگل بود با پوست سفید و چشمای رنگی به زبون خودمون بچه خوشگل دوست دومی یه پسر

معمولی و خوشتیپ با پوست سفید بچه خوشگل نبود اما...

حتما برید به ادامه مطلب این داستان واقعی رو بخونید



:: ادامه مطلب
:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
بوی مهر
یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ساعت 17:22 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

وای وای وای باز آمد بوی ماه مدرسه البته بنده حاضرم آمونیاک خالص رو بو کنم اما اینو بوی ماه رو که همش با دردسر هست رو نه اوه اوه ببخشید سلام یادم رفت همش 3 روز نبودم اومدم دیدم کلی نظر گذاشتین ممنون تازه کلی هم اعصبانی داشتم و شاکی شانس آوردم نبودم هه شوخی کردم من انتقاد پذیرم همه رو هم خوندم اونایی که باید رو هم ج دادم برید نطر هاتون رو بخونید میبینید حالا از این بگذریم اومدم یکم مدرسه ای هارو اذیت کنم فقط حس کنید امشب مامان میگه: زود بخواب عزیزم فردا باید بری مدرسه 5 دقیقه بعد ددی میگه : عزیزم بخواب آفرین فردا باید بری مدرسه و بالاخره امشب بعد از 3 ماه شب بیداری و روز خوابیدن زود میخوابی فردا با چک و لگد و پارچ آب و عزیزم و همه جوره همه جا باید از خواب پاشی آخ آخ متنفرم البته الان دانشجو هستم اما یاد اون دوران می افتم بدم میاد میری مدرسه خیلیا میرن مدرسه قبلیشون خیلی ها میرن مدرسه جدیدبا کلی آدم و معلم جدیید یواش یواش معلم هارو گلچین میکنن آره خانم فلانی خوبه آقای فلانی عجب معلمیه سال بالایی ها میان بهتون زور میگن شخصا از این کار بدم میاد باشه باشه گریه نکنیین حالا بزار از آب خوری ها و توالت ها بگم براتون چی؟ آهان از اتاق فرمان اشاره میکنن که نگم وگرنه رتته ا ببخشین منظورشون همون بد بیراه هاییه که تو نظر ها میگین اشکال نداره اینا نیز بگذرد اما اونایی که هنوز درس انشا دارن اگه موضوع درس خوبه یا ثروت رو بهتون دادن بگین هیچ چیز بهتر از داشن بابای پول دار نیست اگر نگرفتین چی گفتم به سن من که رسیدیدن میفهمین چی شد از این دوران استفاده کنید من از اون اول که شانس نداشتم از اون اول مدرسمون تک جنسی بود تا الان که دانشجو هستم هی میگن میخواییم دو جنسی کنیم کسی نیست دید بزنیم یکم بخندیم راستی تابستنتون چجوری گذشت؟ هر کی هر خاطره ای داره بزاره تو نظر ها که همشون رو یجا یه بار پست بزارم به اسمه خودتون بیایید بخونید تلخ و شیرین هم ندارن رو دربایسی هم نکنید از هر چی خاطره دارید بزارید دوس پسر ,دوس دختر, پدر, مادر, باغ ها, مسافرت ها, فیلم ها ,عاشقانه ها, رستوران ها, و... همه چی بزارید چند تا نصیحت

1 درساتون رو بخونید (یکی نیست به خودم بگه)

2 مواظب کیف هاتون باشید

3 گوشی  مدرسه نبرین میگیرن نامردا بعدم یه راس میرن تو اس هاتون آخ آخ آخ

4 دانشچو های تازه وارد هفته اول نمیرن دانشگاه

5 دانشجو های تازه وارد دانشگاه هیچی یاد نمیدن باید به فکر نمره باشید 

6 دانشو های تازه وارد هفته اول عاشق نشید ها شاخا دانشگاه از هفته سوم و چهارم میان

7 دانشجو های تازه وارد ترم اول بهتون میگن چس ترم اما همه ما یه روزی چس ترم بودیم

8 دانشجو های تازه وارد تمام رفیق های ترم یک هستن که برات میمونن از ترم های بعد متفرقه میشن تو کلاسا اما تو محوطه همش با همونایی

9 معلم ها و استاد هایی که به این وبلاگ میایین سعی کنیین جوری رفتار کنیین که اگه حتی نمره ندادین یا بد درس دادین دانشجو یا دانش آموز دوس داشته باشه که سر کلاستون بیاد مخصوصا استاد ها و همیشه در یاد دانش آموزتون و دانشجوتون بمونید

10امیدوارم امسال پر از خاطره های خوش براتون باشه بچه ها

یادم رفت بگم پسرا دم مدرسه دخترا تک چرخ نزنین دیگه این کارا قدیمی شده خوتونو به کشتن میدیید در ضمن اگر تابستان عاشق شدین حتما بدون اینکه دوس دخترتون بفهمه برید ببینیدش توی اون مانتو گشاد و با ابرو های پر و بدون آرایش حتما دیدن دارن پسرا هم تو سر کله هم نزیین دعوا کنیین مثل وحشیا روز اول ملت بهتون بخندن دخترا هم بابا اینقدر ناز میکنیین کسی که ازت خوشش اومده اونم ازت خوشش اومده شماره رو بگیر دیگه دختر

اینایی که نوشتم همشون جنبه شوخی داشت لطفا به من رحم کنید در نظر ها دوستون دارم بچه ها



:: موضوعات مرتبط: 92/7/1 اول مهر
هیس
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ساعت 23:2 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
هیس...


مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل
بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده.

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم.
گفتم : من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت : کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو
قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی
حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم : مامان من اینو
دوست ندارم
مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛بیست و خورده
ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و
مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون.یعنی اون می رفت ، می
گفتم : اقا منو نمی بری ؟ می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون .

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :آخ دلم می خواست
عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه
بخوریم ، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت حسرت به
دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی
که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید.

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های
حاجی قد همه هیکل من بود ، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟ گفت : هیس ،
دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم.

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی
نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد.
آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش.
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی.
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون، اینقدر به همه هیس نگید . بزار حرف
بزنن . بزار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از "هیس "خوشش نمی
یاد


اینو تو فیس بوک نوشته بود اما مادر بزرگ خودمم یه بار داستانشوبرام گفت مثل این بود برای همین گذاشتم



:: موضوعات مرتبط: هیس!!!
میخوام بخونم
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 ساعت 22:59 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
اینو یه جا خوندم کلی خندیدم گفتم واسه شما هم بزارم .
.
اون وقتا که داداش کوچیکم 5 سالش بود بهش یاد داده بودم
هر وقت جیش داره به جای اینکه بگه جیش دارم بگه میخوام بخونم
یه شب داییم خونمون بود شب که همه خواب بودن داداشم به داییم گفت دایی بیدار شو میخوام بخونم
دایی هم که نمیدوست جریان چیه گفت باشه عزیزم فقط اروم تو گوشم بخون که کسی نفهمه!!
خدا رحمت کنه رفتگان شما رو عفونت گوش 1 سال بیشتر بهش فرصت نداد...



:: موضوعات مرتبط: میخوام بخونم
دلم گرفته 2
جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ساعت 16:33 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

سلام امروز جمعه 1392/6/22 آقا ما یه بار دلمون گرفت ساعت 2 شب هیشکی رو نداشتم اینجا اومدم از

دل تنگیم نوشتم از دوستام از خیانت هایی که دیدم از کار هایی که دوست دارم انجام بدم من نه قصدم

توهین به کسی بود نه قصد داشتم بگم هرزم من فقط اون شب بریده بودم دمتون گرم خیلی بهم لطف

داشتین نظر های جالبی دادین اما من خواستم منو درک کنید  دختر های گرامی من قصد توهین به کسی رو

ندارم و نداشتم در ضمن اونایی که به من گفتنن دختر بازی نکن و دخترا رو شما اذیت میکنید و دخترا

همش بازیچه هستن بخدا به مولا به پیر به جون خودم من اینقدر خیانت دیدم از همین دختر ها اینقدر دیدم

که واسه یه ادم پول دار یکی که کمتره رو ول کردن حتی با اینکه میدونستن طرف دوس دختر داره و

لاشیه بازم چون پول دار بود ترجیهش دادن به کسی که دوسشون داشت الانم نمیگم ما پسرا فرشته ایما

خودمم قبول دارم لاشی زیاده اما دلیل نمیشه همه لاشی باشن من خواستم بگم تنهام منظور از دختر بازی

این نبود برم با دل دختر بازی کنم ببینید خوده شما دخترا وقتی شیطون میشید میرید پسر بازی من خیلی تو

جمع دخترانه بودم و دیدم و شنیدم که دخترا وقتی از یکی خوشتون بیاد چجوری راجبهش صحبت میکنن

نخ میدن اما در مورد دل شکستن براتون بگم شما دختراخوب میدونید دل شکستن یعنی چی همیشه هم در

تمام رابطه هاتون دوس پسراتون مقصر هستن اما خودتونم میدونید مقصرین همش میگید چرا پسرا ابرو

بر میدارن شلوارشون تا فلان جاشونه موهاشون اینجوریه اما خداییش شده یه بار به یکی پا بدین که

موهاش فشن نیست مدل محمودیه آستین بلند میپوشه و تیپ نمیزنه ابرو هاشم پیوندیه و دس نمیزنه اصا

پا میدین محل میدین؟ طرفتونم نیاد تو دلتون میگید که بابا چه اسکولیه آره خانم نه نگو میدونم که میگی

میدونی که میگی سر منو کلاه میزاری به خودت که نمیتونی دروغ بگی میتونی؟ پس مقصری خانم شما در

جامعه ای که پسر ابرو برداره مقصری شما در جامعه ای که پسر شلوارش تا رو باسنش باشه مقصری

البته پسر ها هم کم مقصر نیست در جامعه ای که دختر بدونه آرایش نداره ها چون به نطر پسر ها هم  اون

دختر اسکوله پس همه مقصریم البته همه جا همیشه خوب بد داره اما بیایید قبول کنید که ههمون مقصریم

آهای خانما که اومدین دل داری دادین اما گفتین نرو دختر بازی دختر بازی چرا چی میگفتم؟ میگفتم دوس

دارم برم عرق بخورم بگم دوس دارم جونی نکنم یعنی چون من اینجا مینویسم و راستشو میگم حق ندارم

برم بیرون؟ من نمیخواستم چیزی بگم اما بعضی نظر هایی که گذاشتین به جا دلداری آتیشم زد چاقو زد به

قلبم خوردم کرد اما بازم ممنون از همتون



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
دلنوشته
سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 21:48 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
بعضی وقتا میخوای یه حرفایی رو به دوستت بزنی به رفیقت به کسی که مثل داداشت میمونه اما نمیتونی

چون میدونی اگه بهش بگی قهر میکنه میدونی اگه بهش بگی فکر میکنه دشمنش شدی الان یکی از

رفیقام داره با کله میره تو دیوار با سرعت 300 کیلومتر کسی هم نمیتونه نگهش داره تند تند هم داره پل

های پشت سرش رو خراب میکنه هر کی هم بهش گفته مواطب باش بدش اومده و زیرش کرده نمیدونم

چی کار کنم هیچ کاری از دستم بر نمیاد همه هم بریدن ازش ماشا الله هم حسابی دشمن داره خودشم

میدونه که چقدر دشمن داره و این اتفاق به ضررش هست اما بازم کنار نمیکشه فکر میکنه میتونه پیروز

بشه اما رفیقم داداشم این بازی دو سر باخته حتی اگه پیروز بشی باختیا مواظب باش به قول مادرم که

میگه کسی که عاشق شه کور میشه رفیقه ما هم کور شده اما بد جور کور شده کاشکیی این متن رو بخونه

 کاشکی میتونستم بهش بگم کاشکی این کار رو نمیکرد درسته خیلی در حقم بدی کرده اما بازم رفیقمه از

قدیم گفتن ذات آدم ها رو نمیشه عوض کرد منم نمیتونم ذاتم رو عوض کنم نمیتونم وقتی میبینم داره با کله

میره میخوام چلوشو بگیرم اما میدونم خوردم میکنه میدونم باهام قهر میکنه میدونم منو از بین میبره چون

فکر میکنه دشمنشم خدایا خودت به دادش برس چشماشو باز کن خدایا میدونم داری تقاس دل هایی رو که

شکست رو ازش میگیری اما خدا قربونت برم بازم بندته مواطبش باش اینو بدون که الان هیشکی باهاش

نیست همه مخالفش شدن همه فقط خودتی باهاشا خودشم نیفهمه نمیدونه خدایا میدونم چوبش داری میزنی

میدونم خیلی بد کرده در حق خیلی ها میدونم اما هیچی تو کارت دخالت نمیکنم خود دانی خودت عاقبت و
 اخر هممون رو بخیر کن 

حتی نتونستم اینو رو والم بزارم که ببینه که قهر نکنه دوباره ای خدا



:: موضوعات مرتبط: دل نوشته ها
چشم حشمت کور !!
سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 15:46 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
چشم حشمت کور !!
حشمت گلوش پیش یک دختره گیر کرده بوده، منتها دختره هیچ رقم با حشمت حال نمیکرده و

 طرف هرچی میومده خواستگاری، دختره هربار یک بهانه میگیرفته و جواب رد میداده.

 خلاصه آخر بابای دختره میگه:

 ببین دخترجان، من دیگه روم نمیشه واسه این بدبخت یک دلیل بیخود سرهم کنم.

خودت بشین باهاش صحبت کن، بهش بگو مشکلت چیه.

خلاصه دختره و حشمت رو میشونن تو یک اتاق،

 دختره میگه: شوهر من باید پنج تا قصر برام بخره!

حشمت میگه: چِشم حشمت کور، میخره!

دختره میگه: شوهر من باید یازده تا بنز آخرین سیستم زیر پام بگذاره.

 باز میگه: چشم حشمت کور، میگذاره!

دختره میگه: شوهر من باید از گل نازک‌تر بهم نگه.

میگه: چشم حشمت کور، نمیگه.

خلاصه دختره هرچی میگه، حشمت قبول میکنه، آخر

دختره شاکی میشه، میگه بگذار یک چیزی بگم که عمرا نتونه،

میگه: شوهر من باید شومبولش یکمتر و سی سانت باشه!

 حشمت خیلی ناراحت میشه، یکم من و من میکنه، آخر سرشو تکون میده، یک آهی میشکه، میگه:

چشم حشمت کور،اضافیشو میبره !!!



:: موضوعات مرتبط: چشم حشمت کور!!
وصیت نامه عشق
سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 15:41 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد



:: موضوعات مرتبط: وصیت نامه عشق
تهران
دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 2:20 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )
ﺗﻬﺮﺍﻥ
ﺗﻬﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺯﻧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻮﻧﺪﯼ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ،

ﻋﻄﺮﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻧﺴﻮﯼ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ، ﺳﯿﮕﺎﺭ ﮐﻨﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ،ﻋﯿﻨﮏ ﺩﻭﺩﯼ

ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ﻭ ﻭﺩﮐﺎ ﻻﯾﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ؛ ﺑﯿﮑﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﺪ ﻭ ﺣﻤﺎﻡﺁﻓﺘﺎﺏ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ

، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺎﯼ ﺻﺤﺒﺘﺶ ﺑﻨﺸﯿﻨﯿﺪ، ﺍﺯ ﺍُﻣﻠﯽ ﻭ ﺳﺒﮏ ﻣﻐﺰﯼ ﻭ

ﺑﻼﻫﺖ ﻭ ﻭﺭﺍﺟﯽ ﻭ ﭘﺮﺍﺩﻋﺎﯾﯽ ﻭ ﺷﻠﺨﺘﮕﯽ ﺍﻭ، ﺗﺎ ﺳﺮ ﺣﺪ ﻣﺮﮒ ﻣﻠﻮﻝ

ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ .......

نویسنده:ﻣﺤﻤﺪ ﻋﻠﯽ ﺍﺳﻼﻣﯽ ﻧﺪﻭﺷﻦ



:: موضوعات مرتبط: تهران
اس ام اس
دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ساعت 2:18 | | نوشته ‌شده به دست مهیار | ( )

بابام فارسی کتابی اس ام اس میده

یه بار بابام پیام داد : سلام آیا میتوانی نان بخری ؟

منم پیام دادم : آری پدر به سرعت خودم را به نانوا خواهم رساند و از شاتر طلب نان خواهم کرد

پدر از شاتر چند عدد نان طلب کنم ؟

زنگ زد بهم گفت : پدر سگ منو مسخره میکنی اگر جرأت داری امشب بیا خونه و قطع کرد

  آیا به نظر شما امشب من به خانه خواهم رفت ؟؟ 



:: موضوعات مرتبط: برای خنده